پارت هفتاد :

با صدایی که می‌شنوم از فکر خسرو و انگشتر بیرون می‌آیم.
ــ نگار!
صدا آن‌قدر آشناست که دلم نخواهد سربرگردانم. صداى قدم‌هایش را مى‌شنوم که به‌طرفم مى‌آید و روبروم مى‌ایستد: نگار!
نگاه گیتى بین من و نیکان مى‌رود و مى‌آید.
***
هنوز به من نگاه نمى‌کند. ناراحت است یا شاید هم نمى‌خواهد نیکان را که توى بغل من نشسته، ببیند و یا هر دو.
منو را به سمتش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چه جالب همه دارن باهم فامیل آشنادرمیاین🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🙏🩷

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    امیدوارم این یک سال بشه هزارسال،ولی خب فک کنم تصمیم زیاد عاقلانه ای نبود،ممکن بودخسرو ادم درستی نباشه،یا بعدا جداشن،این وسط وابستگی خودش و بچه چی میشه

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!